*حمزه واعظی
ویژگیهای ژئوپلتیک نوین افغانستان بازتاب و تاثیر تحولاتیاست که در حوزهی داخلی، منطقهای و جهانی، از سال 2001 به بعد پدید آمده است. نسبت این تحولات با ماهیت دگرگونی شرایط سیاسی- اجتماعی افغانستان صورتبندی می گردد. قرار گرفتن این کشور در کانون توجه جامعهی جهانی پس از حادثهی یازدهم سپتامبر، فصل تازهای در موقعیت سیاسی آن، گشود. تا این زمان و پس از قرن هجدهم، افغانستان در فرایند روابط بینالمللی و بویژه در جریان رقابتهای استعماری، بعنوان یک محور مهم "ژئو استراتژیک" تلقی میشد. طمعها و تلاشهای ممتد قدرتهایی مثل روسیه و انگلستان برای نفوذ و تسلط بر این کشور در طول دو قرن گذشته به خاطر کنترل موقعیت استراتژیک افغانستان بوده است.
اهمیت ژئوپلتیکی جدید افغانستان عمدتا متأثر از دو پدیدهی مهم است، نخست: تغییر ماهیت روابط و سیاست بینالمللی و جامعهی جهانی نسبت به افغانستان، و در درجهی دوم؛ دگرگونی بنیاد ساختارهای ذهنی و سیاسی در داخل افغانستان که در مسیر تکوین آرمان ملتسازی مدیریت میشود. بدین رو، سیر تحولات تکوین یافته در سالهای اخیر، حساسیت و منزلت ژئوپلتیکی این کشور را بطور فزایندهای برجسته نموده است. راهبردهای جدید نظام مسلط بر سیاست جهانی، نسبت به افغانستان، این کشور را از وضعیت یک "جزیرهی پرخطر" و ناامن در کانون توجه جامعهی جهانی تبدیل کرد.
بنابراین، مقومهای عناصر ژئوپلتیک جدید افغانستان عمدتاً بر چند گزارهی اساسی کدگذاری میشود:
· حضور و حمایت امریکا
· تکوین سازههای دولت ملی
· تداوم چرخهی تروریزم
· پدیدهی مواد مخدر به مثابه اقتصاد سیاسی
· همجواری با ایران
حضور و حمایت امریکا
سقوط رژیم طالبان توسط نیروهای جبهه متحد با حمایت مستقیم و دخالت جدی امریکا و نقش کاخ سفید در مدیریت تحولات افغانستان، بیانگر این مسأله است که حضور نیروهای امریکا در افغانستان، حضوری مداوم و نقش آن کشور در ایجاد ساختارهای جدید داخلی و تغییر معادلات منطقهای، یک نقش راهبردی میباشد.
موقعیت بینالمللی و تأثیر جهانی ایالات متحده درحوزهی سیاست، اقتصاد و فرهنگ از یکسو، و منافع استراتژیک آن کشور در جهت توسعهی نفوذ و حضور فیزیکی در خاورمیانه و حوزهی آسیای میانه از سوی دیگر، بهانه و انگیزهی نیرومندی بدست داده است تا حضور مستقیم و استراتژیک نیروهای امریکا را در منطقه توجیه پذیر نماید. افغانستان بدلیل همجواری با آسیای زرخیز میانه، چین، ایران و پاکستان، از اهمیت ویژهای برخوردار است. دسترسی به منابع انرژی آسیای میانه، کنترل غیر محسوس بر سلاحهای هستهای پاکستان، نظارت بر موقعیت استراتژیک چین و ایران، هدفهایی هستند که اهمیت بیبدیل ژئوپلتیک افغانستان را برای ایالات متحده چند برابر نموده است.
حمایت امریکا از افغانستان نیز یک مقولهی راهبردی بشمار میآید. افغانستان بعنوان یک کشور باثبات، قدرتمند، دموکراسیطلب و متحد امریکا، از موقعیت بینالمللی و حیثیت منطقهای ویژه بهرهمند میگردد. منافع متقابل، مهمترین عامل پیوند راهبردی کابل- واشنگتن محسوب میشود؛ منافعی که هر دو جانب را از امتیازات بزرگ سیاسی برخوردار میسازد: افغانستان با تکیه بر حمایت مستقیم سیاسی، اقتصادی و نظامی امریکا فرصت تجدید حیات دوباره پیدا میکند، به ایجاد یک ساختار سیاسی و ثبات داخلی مبادرت میورزد، شأن جهانی و اعتبار منطقهای بدست میآورد و اما ایالات متحده از یکسو به اهداف استراتژیک خود مبنی بر حضور مستقیم و دراز مدت در منطقه، میرسد و از سوی دیگر، در اجرای پروسهی "نظم نوین"، افغانستان را به الگوی موفقی از عملی ساختن ایدهی اشاعه "دموکراسی زنجیرهای" در کشورهای جنوب غرب آسیا و خاورمیانه تبدیل خواهد کرد. بنابراین، موفقیت مدل سیاسی و "دموکراسی آزمایشی" مورد تجربه در افغانستان، اهمیت منطقهای و موقعیت بینالمللی این کشور را بطور فزایندهای ارتقا خواهد بخشید.
سیاست راهبردی امریکا در عرصهی بینالمللی، اجرای پروژهی اشاعه " دموکراسی" در خاورمیانه و آسیا می باشد و در این میان، افغانستان اولین مرحلهی اجرای این پروژه بشمار میآید. ادامهی پیوندهای استراتژیک دو کشور را میباید نتیجهی دستاوردهای این مرحله دانست که به موقعیت ژئوپلتیک افغانستان فراوردههای مهمی را اضافه میکند.
تکوین سازههای دولت ملی
به کار آوری مفاد موافقتنامهی بن، به تدریج زمینههای ذهنی و شرایط عینی استقرار زیر ساختهای یک دولت ملی را فراهم آورده است. برگزاری موفق انتخابات ریاست جمهوری در نهم اکتبر ٢٠٠٤، یک گام مهم و مؤثر در تاریخ سیاسی- اجتماعی افغانستان محسوب میشود که گرایش و انعطافپذیری رهبران سیاسی و نخبگان قومی افغانستان را به سمت نوعی خردگری سیاسی و فهم ملی نشانی داده است. ادامهی این روند، بتدریج فرصتی را فراهم خواهد ساخت تا پروسهی گردش نخبگان به شایستگی رسیده و تولیدات ذهنی و خرد جمعی افغانها را سیرت عقلانی بخشد. تکوین و تبلور سازههای دولت ملی از رهگذر چنین فرایندی امکان پذیر است. شرایطی که پس از موافقتنامهی بن بوجود آمده است، هر چند در فهرست نمودارهای ایدهآل تلقی شدنی نیستند، اما نشانهها و مدلهایی را در جهت تمرین توافق، تفاهم و هم اندیشی ملی علامت میدهد.
تجربهی تاریخی افغانها از تأسیس دولت ملی، دچار ناکامیهای پرشماری بوده است و به همین دلیل بحرانهای سیاسی- اجتماعی بزرگی را تحمل کردهاند. این ناکامیها و بحرانها به مثابه یک آویزهی سیاسی، میتواند و میباید عزم همگانی افغانها را در جهت کوشش و پویش در راه استقرار و استحکام دولت ملی برانگیزد. اشتیاق و انگیزهی مشارکت گسترده در انتخابات ریاست جمهوری، تبلوری از چنین عزم و همتی، در یک برش حساس زمانی، میباشد که می باید مورد دقت و تأمل قرار گیرد.
کوشش در جهت ادامه و تقویت پروسهی دولت ملی، با رشد و همگانی شدن حس خویشاوندی ملی تمام شهروندان افغانستان و نیز مساعدتهای مؤثر جامعهی بینالمللی میسر بوده و زمینهی پیشرفت در حوزهی زندگی جمعی و سرنوشت ملی آنان پیدا خواهد کرد. آغاز و ادامهی روند بازسازی زیر بناهای اقتصادی، بهسازی ساختارهای سیاسی- اداری، تجدید بنای ارتش و پلیس ملی، تأمین شرایط تدریجی مشارکت قومی و حقوق شهروندی از مؤلفههای اساسی استمرار و استقرار دولت ملی بشمار ميآيد که در صورت ادامهی حمایت آمریکا و جامعهی بینالمللی، به آهستگی و پیوستگی به ظهور و بلوغ خواهد رسید.
به بلوغ رسیدن دولت ملی، دستاوردهای سیاسی مهمی را برای افغانستان کمایی خواهد کرد. ثبات و اقتدار ناشی از تثبیت ساختارهای ملی، به توسعهی سیاسی و توانمندی منطقهای این کشور میانجامد. افزایش پتانسیلهای اقتصادی و اجتماعی، موقعیت افغانستان را در روابط بینالمللی، بطور فوقالعادهای ارتقا خواهد بخشید. بنابراین، افغانستان رو به آینده، با برخورداری از تثبیت دولت ملی، ظرفیت ژئوپلتیک خود را از تأثیر چند عامل اساسی و تعیین کننده به غنامندی می رساند:
· ارائه مدلی از توسعهی سیاسی و مصادیق پروسهی بومی کردن ارزشهای دموکراسی
· جذب سرمایه گذاریهای اقتصادی
· بدست آوردن شأن برابر در مناسبات و معادلات منطقهای
· کسب جایگاه ارجمند حقوقی و سیاسی در نظام بینالملل
تداوم چرخهی تروریزم
ادامهی سه دهه بحران در افغانستان، این کشور را بستر تولید و اشاعهی بسیاری از گروههای عصیانگر، افراطی و خود سر نموده است. فقدان یک سیستم سیاسی فراگیر، تشدید خصومتهای نظامی و اجتماعی، گسیختگی شیرازهی اقتصادی و همگانی شدن فرهنگ خشونت و فقر، زمینههای گستردهای را برای فعالیت و نضج گروههای مسلح خارجی در داخل افغانستان فراهم آورد. دورهی پنجسالهی حاکمیت طالبان بدلیل ماهیت مذهبی- فکری این گروه، دورهی طلایی برای جولانگری گروههای افراطی بود. خویشاوندی فکری این گروهها با رژیم طالبی، حوزهی نفوذ و گسترهی حضور و فعالیت آنها را در بسیاری از نقاط و شهرهای عمده افغانستان گسترش بخشیده و بتدریج این کشور را پایگاه اصلی و مرکزی گروههای افراطی خارجی قرار داد. نام و آرمان پدیدهای بنام "بن لادن" و "القاعده" از همین آدرس در سراسر دنیا تکثیر گردید. فراموشی افغانستان در اذهان جامعهی بینالمللی، این کشور را به بهشت گروههای خارجی وا بسته به شبکهی القاعده تبدیل نمود. اگر حادثهی یازدهم سپتامبر ٢٠٠١ در امریکا اتفاق نمیافتاد، جامعهی بینالمللی نسبت به آنچه در افغانستان در حال و قوع بود، به راحتی و با بیتفاوتی میگذشتند. حادثهی یازدهم سپتامبر، عمق فاجعهی افغانستان، ماهیت بحران این کشور و گستردگی و چگونگی نفوذ، حضور و تکثیر ویروس فاجعه باری بنام "تروریزم" را آشکار نمود؛ ویروسی که جامعهی بینالمللی بصورت ناآگاهانه و قدرتهای جهانی بصورت خودخواسته به ریشه مندی و آبیاری بنیه های آن کمک رساندند.
بنابراین، افغانستان از دو جهت، وقایع و تحولات مربوط به پدیدهی تروریزم سازمان یافتهی بینالمللی را برجسته میکند: نخست آن که این کشور بعنوان: "منشاء" تکوین و سپس صدور ایدئولوژی تروریزم نشانهگذاری میشود. دوم آنکه "مبدأ" مبارزهی سازمان یافته، جدی و نظامی علیه تروریزم و هستهی مرکزی آن از همین کشور در سال ٢٠٠١ توسط ائتلاف بینالمللی آغاز گردید. مبارزهی جدی و پیگیر قدرتهای بینالمللی برای ریشه کن ساختن تروریزم از خاستگاه افغانستان، تنها به پراکندگی تمرکز پایگاه و تکیهگاه قدرت سیاسی‑ نظامی آنها منجر گردیده است، اما توفیق شگرفی در انهدام منابع و مآخذ فکری- تشکیلاتی آنان بدست نیاورده است.
تروریزم به مثابه یک ایدئولوژی، ریشههای پرعمقی پیدا کرده که عمدتاً با مؤلفههای دینی- مذهبی، انگیزههای سیاسی و اهداف اقتصادی آبیاری میگردد، به همین دلیل خشکاندن این ریشه به زودی و آسانی امکان پذیر نخواهد بود.
در افغانستان اما، بدلیل حضور چند سالهی رهبران اصلی القاعده در این کشور و پیوند ناگسستنی آن با گروه طالبان، شبکهی پیچیدهای از روابط و نسبتهای سیاسی- مذهبی و حتي خانوادگی پدید آورده است. تأثیرات سیاسی این نسبتها بر تحولات داخلی و مناسبات بیرونی و منطقهای افغانستان، حوزهی متغییرهای ژئوپلتیک این کشور را پهناورتر نموده است. تشخیص چگونگی و چرایی چنین نسبتی با چند عامل ژئوپلتیکی درک شدنی است:
1. حمایت برخی از همسایگان افغانستان از رهبران القاعده و فراهم آوری امکان حضور و امکانات فعالیت در مرزهای این کشور، اهرم مؤثر در اختیار این همسایگان قرار می دهد تا برای امتیازگیری در چانه زنی های منطقهای و سودآوریهای بین المللی بهره بگیرند.
2. خویشاوندی فکری و سیاسی گروه طالبان با رهبری القاعده، نوعی ریشه اجتماعی و منطقهای به این عناصر و گروهها داده است. تبدیل شدن قبور کشته شدگان القاعده و طالبان در برخی از مناطق جنوب افغانستان به زیارتگاههای عمومی و مقدس، تفسیر چنین مفهوم تأمل برانگیزی می باشد.
3. بحران پذیری ماهیت ساختار نامتعادل سیاسی- اجتماعی افغانستان پتانسیل های نیرومندی را برای تجدید و تداوم ناخویشتنداریهای سیاسی- اجتماعی فراهم میسازد. پیش بینی چنین شرایطی، ضریب حضور و نفوذ گروههای تروریستی داخلی و خارجی را بطور مداوم افزایش میدهد. گسترش فعالیت و تداوم نفوذ تروریزم در این کشور، به افزایش حضور قدرتهای بینالمللی و رقابتهای منطقهای در صحنهی سیاسی افغانستان منجر خواهد شد، که در نهایت، فرایند این مفروضات و پیشامدها، احساسیت، اهمیت و مفاهیم ژئوپلتیکی این کشور را قابل اتساع می سازد.
پدیده ی مواد مخدر به مثابه اقتصاد سیاسی
بر اساس گزارش سازمان ملل متحد، افغانستان بیش از سه چهارم تریاک جهان را تولید می کند و تجارت غیر قانونی آن، نیمی از درآمد اقتصادی کشور را تشکیل می دهد. در تحلیل ریشه های این موضوع، شاید فقدان دولت مرکزی مقتدر و و جود دودهه بحران در افغانستان مهم تلقی گردد؛ ولی حقیقت این است که پدیده ی مواد مخدر در این کشور، بعنوان یک "اقتصاد سیاسی" در تعامل بین المللی "جایگاه" پیدا کرده است. تولید و تجارت این مواد، نسبت مستقیم با تحولات و سیاست جهانی یافته و در انحصار سه منبع اصلی قرار دارد:
1. مافیای اقتصادی
2. تروریزم سازمان یافته
3. سیاستگران داخلی وعناص وگروههای خارجی دخیل در تحولات افغانستان
ماهیت سیاست بین المللی در قبال افغانستان ایجاب می کند که این کشور- بدلایل متعدد - همچنان بعنوان کانون گرم تجارت و تولید تریاک باقی بماند، طرحها و تلاشهای دولت امریکا برای نابودی مزارع خشخاش و یا تخصیص وزارت مستقلی برای مبارزه با مواد مخدر در ساختار کابینه ی دولت، نمی تواند تغییر مهمی در اصل "صورت مسأله" ایجاد کند. این بدبینی نه بخاطر نا توانی دولت و بی ثباتی وضع موجود در کشور و نه بدلیل نا کارآمدی طرحهای دولت امریکا و افغانستان در قبال نابودی مزارع خشخاش، بلکه بدلیل پیچیدگی تعامل قدرت در سطح داخلی و بین المللی می باشد. شواهد بسیاری و جود دارد که ثابت می کند سیاست کشورهای منطقه، منافع برخی از قدرتها و سازمانها بین المللی و نفوذ مافیای قدرتمند اقتصادی مبنی برآن است که افغانستان همچنان بعنوان حیات خلوت تولید و تجارت تریاک باقی بماند.
مافیای جهانی و تروریزم هم، شبکه ای از تعامل سیاسی در حوزه ی قدرت بین المللی شمرده می شوند که اهداف سیاسی و منافع اقتصادی خود را در تداوم چرخه ی بحران ها جستجو می کنند. افغانستان بخاطر تجربه ی تحولات گذشته و پیچید گی شرایط موجود، یکی از مساعد ترین عرصه های حضور و نفوذ مافیای اقتصادی و تروریزم می باشد که بخش عظیمی از پروژه ی تجارت تریاک را در این کشور، مدیریت و سهامداری می کنند.
ذخیره های استعداد بحران در افغانستان، پدیده ی مواد مخدر را بصورت یک گزینه ی استراتژیک د رسیاست و منافع بین المللی برجسته کرده است. تلاقی و تصادم منافع متقابل و متضاد طرفهای مختلف برمحور این پدیده، پارادوکس ماهیتی نظام و رفتار عناصر دخیل در تعامل بین المللی را در میدان افغانستان تبلور داده است؛ وبدین ترتیب این فرایند، می تواند یکی از منابع جدید و مؤثر داده های ژئوپلتیکی این کشور قرار گیرد.
تجارت تریاک از منابع مهم مالی گروه جنگجوی طالبان و تروریزم بین المللی بشمار می رود. علاوه براین، سهمگیری برخی از قدرتمندان و سیاستگران داخلی دراین تجارت، وسعت مزارع خشخاش را به مقیاس عناصر سیاست در افغانستان توسعه می بخشد. حضور و نفوذ سازمان های بین المللی و مؤسسات داخلی نیز، در تکمیل و تداوم این پروسه نقش "ذره بینی" دارند. برخی از کشور های منطقه و همسایه با فراهم ساختن تسهیلات و امکانات صدور، در گسترش و پردازش این نوع تجارت سهم سیاسی می گیرند. مجموعه ی این عوامل، روند سازمان یافتگی روند تولید و تجارت مواد مخدر در این کشور را به سامان رسانیده و موقعیت حساس سیاسی به آن می بخشد؛ موقعیتی که در نهایت افغانستان را در کانون توجه و موضوع سیاست و تعامل منطقه ای و جهانی جهان قرار می دهد.
همجواری با ایران
جمهوری اسلامی ایران بدلیل نوع و ماهیت رژیم حاکم و سیاست تنش زای منطقه ای وجهانی، به یکی از محور های اصلی توجه قدرتهای بین المللی تبدیل شده است. آنچه که این کشور را بعنوان یک "بحث" در دستور استراتژی منطقه ای قدرتهای خارجی مطرح می سازد، چند عنصر استراتژیک می باشد:
· دسترسی به دانش هسته ای و اقدام به تولید سلاحهای اتمی
· برخورداری از پتانسیل تبدیل شدن به یک قدرت نظامی منطقه ای
· تأثیر گذاری برتحولات سیاسی منطقه ی خاورمیانه
· چگونگی رابطه با گروههای سیاسی- نظامی فعال در منطقه و جهان که برخی از آنها متهم و یا مرتبط با شبکه های تروریستی می باشند
· نزدیکی استراتژیک با چین و روسیه
· و رویارویی سیاسی با ایالات متحده ی امرکا
همجواری افغانستان با ایران، یکی از دلایل مهم حضور وحمایت امریکا در این کشور تلقی می شود. تأثیر متقابل تحولات داخلی دوکشور همسایه بر همدیگر، درک اهمیت سیاسی این همجواری را روشن می کند. در طول سه دهه بحران در افغانستان، ایران با حمایت پیوسته ی سیاسی ـ تسلیحاتی از گروههای جهادی شیعه و سنی ، بعنوان یکی از طرف های تأثیر گذار بر شرایط داخلی و رویداد های سیاسی در این کشور شناخته شده است. اکنون که افغانستان به موقعیت جهانی و منطقه ای و تغییرات داخلی جدیدی دست یافته است، این ،ایران است که در معرض تأثیر پذیری از سیرو چگونگی تحولات و تغییرات جدید در افغانستان، قرار می گیرد.
چگونگی رابطه ی امریکا با ایران، ترس جامعه ی جهانی از دسترسی تهران به سلاحهای اتمی و تأثیر گذاری ایران بر تحولات و رویداد های داخلی عراق، لبنان و فلسطین، موقعیت حساس این کشور را در مناسبات بین المللی و منطقه ای بیش از هر زمانی برجسته تر نموده است. همین نگرانی ها است که دلچسپی واشنگتن را در ایجاد پایگاهها ی استراتژیک در طول کناره های مرز شرقی جمهوری اسلامی افزایش داده است. از این رو مسلم است که در روند استراتژی سنتی ایالات متحده مبنی بر مقابله با نظام ایران و یا مهار آن، موقعیت ژئو پلتیک و امتیازات ژئو استراتژیک افغانستان نقش مهمی ایفا می کند. طرحهای طولانی مدت واشنگتن برای نوسازی سیاسی و باز سازی ساختارهای نظامی دولت کابل، علاقه مندی کاخ سفید را برای تثبیت و تحکیم پایگاه منطقه ای و جدیت و حوصله مندی آن کشور را در جهت ایجاد تغییرات اساسی در ساختار سیاسی منطقه نشان می دهد. مجموعه ی این اقدامات ورفتارهای استراتژیک، بصورت غیر مستقیم ولی موثر، ایالات متحده را درجهت نزدیک شدن به اهداف راهبردی اش که مهمترین آن، مهار ایران می باشد، یاری خواهد کرد.
بنابراین، در پروسه ی تغییر بنیاد های سیاسی منطقه، بویژه مورد ایران، افغانستان هم پیمان امریکا می تواند نقش مؤثری ایفا کند. برخورداری رژیم کابل از حمایت مستقیم و اشنگتن، ایران را بیش از هرزمانی در معرض تأثیر پذیری مستقیم از چگونگی بر نامه های استراتژیک امریکا پیرامون مرزها ی زمینی و هوایی اش قرار داده است. از همین رو، ایران می کوشد با استفاده از فرمول سیاست گذشته ی خود، یعنی حمایت از برخی عناصر و گروههای سیاسی در داخل افغانستان و نیز از طریق اهدای کمک و اجرای پروژه های عمرانی، به دولت کابل نزدیک شده و نفوذ سیاسی خود را در این کشور باز تولید کند. ایالات متحده نیز در تلاش است افغانستان را بعنوان یکی از مدل های تغییر ساختار سیاسی منطقه به نمایش بگذارد؛ تا ازین طریق شرایط سیاسی ـ فرهنگی و ذهنی داخل ایران را آماده ی پذیرش تغییرات مطلوب نماید. توفیق مدل دمکراسی تزریقی و الگوی ساختار سییاسی در افغانستان، می تواند مد لی قابل تعمیم وسرایت به سایر کشور ها ی منطفه، بویژه جامعه ی خواهان تحول ایران نیز به حساب آید. اضافه بر این، دولت افغانستان بعنوان دولتی حایل میان دو دشمن دیرینه، می تواند نسبت به پیچیدگی روابط تهران- واشنگتن از دو جهت نقش برجسته و تاثیر گذار پیدا کند:
1. کابل می تواند بعنوان میانجی مؤثر میان امریکا و ایران تلاش نماید
2. آمریکا می تواند از افغانستان به مثابه کمربند استراتژیک جهت تنگتر کردن محاصره ی سیاسی- نظامی جمهوری اسلامی استفاده کند .
*دانش آموخته علوم سیاسی/محقق/ روزنامه نگار و تحلیل گر مسائل افغانستان